تبليغاتX
خاکستر تبدار
شب به روی شیشه های تار می نشست آرام چون خاکستری تبدار...
تا چشمانت پیش می آیم

همان لبخند همیشگی را بر غربت تنهاییم می کشم

بند بند وجودم فریادت می زند

و لب می گشایم

"مبارک باشد"

 امیدوارم

 تا آن جا که

عاقبت روزی فراموش خواهی شد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 23:38  توسط حدیث  | 

گوش کن

هیس

س

س

س

س

س

س

س

س

س

س

س

.

.

.

.

.

.

.

.

.

هنوز قلبم می زنه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 23:46  توسط حدیث  | 

به خواب هایم که سرمی زنی

عاشق می شوم

زل می زنم به سر تا پای خیالم تا آنجا که...

دستهایم را محکم تر بفشار

بگذار انگشتانم باور کنند شبی بر تن خیالم وزیدی

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 22:31  توسط حدیث  | 

این روزها...

 دل تنگم

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 0:50  توسط حدیث  | 

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

وهیچ چیز نه این دقایق خوش بو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه!

هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکرمی کنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد...

                                                                                            "سهراب"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 22:38  توسط حدیث  | 

شاید هر ستاره پاسخی باشد به یک دوستت دارم فروخورده

شب که می شود نگاهت را به بالا بدوز...

 

ای ستاره باران آبی

کاش به بی ماهیت اعتماد داشتم.

 

      از شنیدن واژه ی اصفهان و کلیه ی متفرعاتش حالت تهوع بهم دست می ده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 18:20  توسط حدیث  | 

 

دیروز یه سری به قلبم زدم.پر از خراش پر از زخم.روش پر جای چنگ و دندونه.بعضیا انقدر محکم گازش گرفتن که هنوز با لمس کردن جاش تو چشام اشک جمع میشه. ناخن بعضیا هنوز توش مونده. بعضی زخماش مال زبونه.بعضیاشم...

هر روز که می گذره و من آدما رو بیشتر می شناسم.دورنگیا و پستی ها رو  مبینم یه خراش به قبلیا اضافه می شه و نقطه های درخشانش کمرنگ تر می شن.

 شاید واسه همین باشه که وقتی چشامو می بندم دیگه با خودم نمی خندم تا یکی پیدا بشه و بهم بگه دیوونه!

دیگه دارم عاقل می شم!

من دیگه پوستای شکلاتامو جمع نمی کنم. به یاد اونی که به شکلاتم گاز زد گریه نمی کنم.

 شاید دیگه دلم زیر بارون نلرزه.

خنده هام واسه دلخوشی دوروبریامه.

من دیگه باور کردم که کلاس 304 مدرسه ی آیین روشن دیگه هیچ وقت تکرار نمی شه! دوست داشتن ها دیگه هیچ وقت با اون خلوص سراغم نمیان!

آخ که چقدر داغونم

کسی یه تیمارستان درست حسابی سراغ نداره؟ من بدجوری دارم عاقل می شم

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 21:40  توسط حدیث  | 

سه تا نفس عمیق...

                    از اونایی که چند وقته فراموش شده...

                      

*یه مدتیه قلبم زیادی داره منظم می زنه!اصلا جنبه شو ندارم!

*انقدر از این استادای داااااغون بدم میاد که همه ش در صدد حال گیرین! اه اه اه اه

*...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 22:50  توسط حدیث  | 

احساس یه کبک مفلوک خنگ کج و کوله رو دارم که تا شست پا توی برف فرو رفته و هر چند وقت یکبار که یکی پیدا می شه و به هزار زور و زحمت می کشتش بیرون با دیدن اطرافش ترجیح می ده که شیرجه بزنه سر جای اولش!

خدایی تو این کلاس چه خبره؟ یه وضعی شده که اگه فردا بیان بگن دکتر مقیم  واسه اینکه زن سوم دکتر علایی بشه تا حالا  سه بار خودکشی کرده در حالی که علایی به خاطر عشق پاکش به یه دختر فرانسوی یهودی بهش بی محلی می کرده نباید تعجب کرد!

این آمار آخری بد جوری تکان دهنده بود. تو کتم نمی ره!

*نمی شه استاد از سمفونی مردگان ازم امتحان بگیره؟ این دفعه قول مي دم maxشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 22:59  توسط حدیث  | 

یازده را دیده ای؟

صد و یازده را...؟

یک هزار و یک صد و یازده را...؟

من با این همه یک دوست شده ام

چه تلخ درازای یک را به سینه ام می مالم

اما عشق؟

آن را برای خلوت دوباره مان

لای دندان هایم گذاشته ام.

                                   "بیژن نجدی"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 12:47  توسط حدیث  | 

حکایت بعضی  عشق ها از "بی شین و بی قاف و بی نقطه " هم گذشته.

در انحنای "ع" وامانده ای..

در جا نزن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 22:31  توسط حدیث  | 

زین خنده ی نیلوفری

                                   در گریه ام می آوری

در گریه می خندی و من

                                 در گریه می خندانمت

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 23:49  توسط حدیث  | 

به قول بابام

دو دسته از آدما شاعر می شن:

۱-عاشقا

۲-بی کارا

حالا اگه جزو این دو دسته نباشی فکر نکنم کارگاه آموزش شعرم بتونه کاری برات بکنه!

*احساس می کنم یه جورایی بهت مدیونم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 20:34  توسط حدیث  | 

به یه کشیش صبور و یه اتاق اعتراف دنج و یه عالمه اشک نیاز دارم.

آخ که چقدر سخته رویا های  هفت ساله رو یه شبه دور ریختن.

     نزدیکتر بیا،

                          می خوام اعتراف کنم...

                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 22:44  توسط حدیث  | 

تا حالا به این موضوع فکر کردی که چی می شه یه نفر به شغل شریف فال گیری رو میاره؟

از شما چه ÷نهون 2-3 روز پیش به سراغ یکی از همین عزیزان رفتم البته بیشتر از روی کنجکاوی بود.

بعد از کلی دردسر بالاخره آدرسشو پیدا کردیم.زنگو که زدم یه لحظه پشیمون شدم یعنی ترسیدم ولی خودمو راضی کردم که وقتی می گن طرف مدیومه یه چیزی می دونن دیگه .

وارد که شدیم هانی جون به استقبالمون اومد.روی صندلی نشستیم و سه تا قهوه ی نیمه تلخم گذاشت جلومون.

خونش یه آپارتمان کوچیک بود که فضاشو با آهنگای سیاوش پر کرده بود.

خلاصه همین طور که من داشتم مدل گردنبند مارک دار هانی رو برمی داشتم اونم شروع کرد به تحویل دادن یه سری اراجیف البته با اصرار بهbf داشتن من!

هانی:bf داری؟

حدیث:نه!

هانی:دروغ نگو! دوسش داری؟

حدیث:نه!

هانی:دروغ نگو!تو اسمش ف و ر ا ت ل ب م خ ... داره؟

حدیث:نه!

هانی:دروغ نگو!

و...

نکته ی جالب اینجاس که غیر از من 6 تا بیکار دیگه در اون لحظه اون جا بودن.

خلاصه در آخر به این نتیجه رسیدم که دوستی من با bfنداشته ناپایداره. واقعا به خودم شک کرده بودم!

گند قضیه جایی دراومد که عکس یه آقای هیکلی توی نعلبکیم بود و بعد از اینکه من به اون به عنوان همسر آینده ام عرض ادب کردم هانی به شدت شاکی شد!

خلاصه اینکه کلی پول بی زبون عیدیام بر باد رفت که می شد باهاش کلی آب انار خرید با لواشک!

دوست عزیز ما در عرض 1 ساعت 30000 تومن درآمد داشت و از اون جا که من در این مدت تعطیلات هیچی درس نخوندم با آتنا تصمیم گرفتیم انصراف بدیم و این شغل شریف رو ادامه بدیم!

آخه می دونی ترم 10 ای های ما یه ساعت که تو داروخانه باشن فوقش4000 تومن می گیرن!

البته واسه یه بار بد نبود.تا یه مدت سوژه خنده داشتیم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 20:31  توسط حدیث  | 

امشب از اون شبای صورتی بود...

با بر و بچ خیلی خوش گذشت . یه عاااااااالمه خندیدیم .

تازه اون وسط مسطا مچ یه بنده خدا رو هم گرفتیم کلی هم تلاش کردیم که مثلا بفهمه ما رویتش کردیم.

یکیو دیدم عین تو بود. آآآآآخ داغ دلم تازه شد

بعدش رفتیم آب انار زدیم وای خدایا چقدر فاز داد. آب انار و لواشک و گل پر که همیشه بوش دیوونم می کنه.

 با آب انار مست کردیم JJ حسابی فشارش افتاد ولی من و ALECKهنوز جا داشتیم.

تند تند لواشکا رو می چپوندم تو دهنم روشم آب انار می زدم. در این جور مواقع زبونم بی حس می شه بَه بَه...         بوشو از مزه اش بیشتر دوست دارم آخه من اصولا با بوها زندگی می کنم خاطره ها رو هم با بوهاشون ثبت می کنم.رابطه ی من با انارم که دیگه بهتر از این نمی شه.وااااای خدایا بازم می خوام

راستی بازم آشنا دیدیم ولی اون مچ گیریه یه چیز دیگه بود.حال داد

می گم خُل بودنم عالمی داره ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 23:1  توسط حدیث  | 

چند وقته که عجیب دلم براش تنگ شده

اولین بار که دیدمش ازم خواست زبونم رو نشونش بدم و این یه قانون بود برای برداشتن سد همه ی سکوت ها. از اون روز به بعد با هر بار نگاه کردنش آرامش    می گرفتم.

همیشه لبخند داشت.چشماش رنگ آسمون بود و همیشه یه انگشتر تو انگشت کوچیک دست راستش بود و من عاشق اون دستمال گردن کِرِم رنگش بودم.

بوی پیپ می داد.(تاریخچه ی علاقه ی شدید من به پیپ به همین جا برمی گرده!)

صداشو دوست داشتم. هیچ وقت از شنیدن خاطره هاش سیر نمی شدم. یادمه میگفت مامانشو با چادر نماز توی همه ی ایالت های آمریکا چرخونده!

هیچ وقت ندیدم سوار ماشین بشه.شبایی که بارون می اومد یقه ی پالتوشو بالا می زد دستاشو توی جیبش می کرد سرشو پایین می انداخت و آروم آروم از کنار دیوارا رد می شد.

حالا یه وقتایی یادش می افتم مثل بعضی شبا که بارون میاد یا هروفت کسی سلطان قلبها رو با گیتار می زنه.

یادمه یه بار یه دستمال کاغذی دستش گرفت و دست منو گذاشت تو دستمال . مثلا کتاب کف بینی خونده بود و چقدر راحت به خندیدن وادارم می کرد.

و اون هارمونی دل نشین چشمهای آبی با موها وسبیل سفید و اون منش دوست داشتنی چقدر راحت شادم می کرد.

الان دیگه خیلی وقته که کسی سراغ زبونم رو از من نمی گیره

کسی فالمو نمی گیره

خیلی وقته که از کسی نپرسیدم"مألوف از علف میاد؟"

که اونم جواب بده:"هرکسی از ظن خود شد یار من...حدیث!" 

کاش بدونی که بعد از چهار سال هنوزم کلاس های تو رو به همه ی کلاسا ترجیح می دم که ای کاش می تونستم دوباره تجربه شون کنم

و کاش می دونستی که چقدر واسم دوست داشتنی هستی

                                        "آقای ریاحی عزیز من"

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 9:51  توسط حدیث  | 

نپرس "چرا ساکتی؟"

هزار تا حرف نگفته ی غیر قابل چاپ دارم و یه سندروم پیشرفته ی خودسانسوری!

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 12:11  توسط حدیث  | 

به شدت کم آوردم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 19:27  توسط حدیث  | 

چقدر حسودند

انگشتان کرخت از سرمایم

وقتی درخیالِ لمس بند بندِجسورترین مأمن دنیا

به دستهایت خیره می شوند

مست می شوند،می خزند...

چقدر تنهایند

وقتی به دهان می برمشان

با دم من گرم نمی شود چرا؟

می شود تو هم امتحان کنی،آقا؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 19:44  توسط حدیث  | 

خوشبخت کسانی که عقلشان پاره سنگ می برد که ملکوت آسمان وزمین مال آنهاست.

                                                                                                (انجیل ماتئوس)

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 20:42  توسط حدیث  | 

دیگر از غم گفتن عادت شده

نمی شکند این حصار پوسیده

زخم کهنه را نکن،عزیز...

تو همان گناهی که با چنگ ودندان حفظت کنند

و من همان مجرم وحشی بی چنگ و بی دندان و بی تو

                                                  رام نمی شوم

                                                        تمام کن ،عزیز...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 11:1  توسط حدیث  | 

فکرشم نمی کردم که خندیدن آدمایی که روشون حساب می کردم به غصه م انقدر می تونه زجر آور باشه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 19:19  توسط حدیث  | 

برف می بارد

برف می بارد به روی خار و خارا سنگ

کوه ها خاموش،دره ها دل تنگ

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

بر نمی شد گر زبام کلبه ها دودی

یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد

رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟

بالا خره یه برف درست حسابی اومد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 11:56  توسط حدیث  | 

بعضی وقتا  بزرگترین آرزوم این می شه که با تمام وجودم و با همه ی قدرتی که تو دستم دارم

محکم بکوبم تو دهنت و از خودم بسیار متعجبم که چه طور تا حالا این کارو نکردم!!

 

*دیگه از هر چی آموکسی سیلینه حالم به هم می خوره

*تا حالا شده ریشه ی دندونات بــِخاره؟تجربه ی جالبیه!

*آخ آخ یه لقمه حرف مظلوم دوست داشتنی من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 11:51  توسط حدیث  | 

ببخشید دیگه مجبورید تحملش کنید . خیلی دلم واسش تنگیده بود

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 19:31  توسط حدیث  | 

خدا به من آموخته که

                            زبانم ذکر

                                          سکوتم فکر

                                                          و نگاهم عبرت باشد

                                                                        "مسیح(ع)"

*تو این دوره زمونه آدم اگه نسبت به بعضی از برخوردا بی تفاوت نباشه دق می کنه!!!!!!!!!!

*می گم اگه پشت سر آدم بگن که هم خودشو می گیره هم پاچه ی خلق الله رو ،صد شرف داره به این که بگن طرف...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 20:20  توسط حدیث  | 

دفتر شعرش در پاییز باران خورده ی نیمکت تنها جا ماند

و خود در کوچه های تنهایی

 ‌‌سرگردان یافتن "تو"یی برای تمام شعرهایش...

 

 

 

*واقعا همچین آدم احمقی پیدا می شه که وقتی توی یه جزیره ی دورافتاده با ۱۰ تا ترکیب آلیفاتیک گیر کنه به جای اینکه برای نجات از مرگ ناشی از سوء تغذیه یا افسردگی به فکر یه راه نجات باشه از الکلهای خود نه فقط به عنوان ماده خام استفاده کنه بلکه آنها را به دفعات به عنوان حلال برای انجام واکنشها و برای متبلور کردن فراورده ها به کار ببره؟نه واقعا پیدا می شه؟؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 23:35  توسط حدیث  | 

*غلط کردم!

 

*گوشه ای از آلام درپیت یک دانشجوی فلک زده:

میگم چه حالی میده یکی پیدا شه بگه ببخشید خانوم من خیلی وقته از این دانشگاه تهران خسته شدم و بسیار علاقه مندم که در دانشگاه اصفهان و در کلاس باحال شما به ادامه تحصیل بپردازم! آیا ممکنه با من جا به جا کنید؟ اونوقت منم می گم هر چی بابام بگه! بعد بار و بندیلمو جمع می کنم و...

بابا یکی بیاد منو از اینجا نجات بده

 

*چند وقته که انگار دستگاه لیمبیکم دچار اختلال شده!

*واقعا تیریپ loveکلاس داره؟ جدی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 21:59  توسط حدیث  | 

شپش بلورین بهترین جلب توجه به طور مشترک تقدیم می گردد به خانم ها ... و ... به خاطر ۱۵ ماه

تلاش مستمر برای بازی در فیلم نسبتا رمانتیک "من مخالفم"

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 14:56  توسط حدیث  |