تبليغاتX
خاکستر تبدار
چشم باز می کنم ظهر شده و انگار نه انگار. انقدر خوابم می آید که بی خیال پایان نامه و مقاله و طرح و عجله و برج۴و استادهای خودخواه.  ملافه را دورم می پیچم و این بار سر می خورم کف اتاق .  وسط کتاب ها مچاله می شوم و فکر می کنم کاش یک نفر امروز جورم را بکشد و می دانم که هیچ کس نیست و نمی شود تا شب خوابید. یاد پیرزن دیروزی می افتم ، با دو بسته قرص برنج آمده بود. توی وسایل دخترش! دستهاش می لرزید. گفتم سمیست. مال خودکشی. نگاهش اذیتم می کرد. بعد که رفت ترسیدم نکند خودش...

دلم ضعف می رود.

کلمات توی مغزم هی هم می خورند. از همه شان متنفرم. راستی لال ها چطور فکر می کنند؟ بی کلمه؟

آهنگ را بلند می کنم آنقدر که صدای مغزم را نشنوم و بی فایده شاهین فریاد می زندو کلمه ها حمله می کنند. تا ۲ کمی وقت مانده...

+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 12:6 توسط حدیث |


من و تیر چراغ برق

دردمان یکی است

شب که می شود

سرمان تاریک

دلمان پرنور

 

صبح که می شود

سرمان سنگین

دلمان خاموش

 

   «کیکاووس یاکیده» 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 0:45 توسط حدیث |


بعضی ها را فقط کافیست حس کنی. همین که ببینیش  و شاید اصلا هم نبیندت یا چشمهایت را ببندی و بشنوی که در همین حوالیست که اصلا مخاطبش هم نباشی، کافیست...

همین که چند وقت یکبار وسط شلوغی های هرروزه ات سرک بکشی که "هست "  ،کافیست که دلت قرص شود که گرم شوی و دوباره زل بزنی به روزمرگیت و بودنی که هیچ وقت مال تو نیست...

+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 0:27 توسط حدیث |


بعضی لحظه ها مثل صاعقه اند

مثل مرز شب و روز

بعضی جمله ها مثل رگبار بهارند

تند و سرد

و باور نکردنی.

چند روزی می شود که دیگر رگبار را نمی خواهم و صاعقه را و شب را

باور نمی کنم انقدر بی رحم باشد این روزگار...

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 17:42 توسط حدیث |


که بی خیال تمام اضافه ها

تنها

مدام زندگی خنده دار را بکنیم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 19:43 توسط حدیث |


 چقدر این قرص ها ی لعنتی مفهوم دارند.

از  پروفن های اسمارتیزی

تا همین الان

که چقدر دوست دارم امتحان کنم بعضی ها را...

همان ها که فقط textها می ترسانندم

دلم  خیلی توهم  می خواهد...

 

 

 

* ان الانسان لفی خسر...

+ نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 12:32 توسط حدیث |


تقصیر هیچ کس نیست. این بار حتی تقصیر تو هم نیست.

حتما  تقصیر زمانه است.

حتما حق دارند آدم ها. عزیزترین ها.  که وقتی سراغت را می  گیرند که در خوابشان رفته باشی.

که گریسته باشی به سختی.

این بار تقصیر زمانه است که تو لبخند بر صورتت می کشی.

که خواب هایشان را وارونه تعبیر می کنی.

که دروغ گو می شوی.

که مهربان می مانی.

+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 12:43 توسط حدیث |


چقدر شبیه آن روزهای من شدی ...
+ نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 22:57 توسط حدیث |


از چراغ ها شروع کردم ،یکی یکی و با دقت .

بعد نوبت شمع های تو شد،چند تا چند تا

بی رمق بودند آخر

راحت پیش رفت ،راحت تر از آنکه فکرش را بکنی .

چلچراغ نبودند که عزا بگیرم ...

بعد یکدفعه گم شدی

یعنی گمت کردم

و من ماندم و اسفند

سوت و کور و تاریک...

 

من ترسیده ام! لطفا کمی آفتاب بیاید...

+ نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 1:10 توسط حدیث |


بهمن‌ام!

در آغوش کوه جایی ندارم!

سر رفتن از آغوشش کار ِمن است!

و ویرانی سرنوشتم!!

 

 *شاعر گمنام!*

+ نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 18:28 توسط حدیث |


دلم عجیب معجزه می خواهد...

+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 18:44 توسط حدیث |


نیستی و اینطور گم شدم وسط این همه نگاه که هرچه بیشتر چشم می گیرم نزدیکتر می آیند.

می ترسم از این روزها

می ترسم سر برود حوصله عقلانیت اینطور که ناجور دل بسته ام به لحظه ای که انقدر همسفرم باشی

که انقدر عابر باشی

تا ته خیابان ...

می ترسم از این همه چشم

از عابری که سر برسد و تو نباشی

که پناه نشوی عاقبت...

 

دلشوره گدایی می کنم از این صبح های پریده رنگ

لااقل باور کنم همین نزدیکی هایی...

+ نوشته شده در شنبه 29 بهمن1390ساعت 11:46 توسط حدیث |


پر از تکرارم این روزها

پر از تکرار

از بغضی که به زور زیر پوستم جا باز می کند

راه نفس می بندد

دست و پا می زند

 و باز هم پیروز، خفه اش می کنم

بازمی گردم    

به ثانیه  هایی که می شد بهتر باشند

و نشد

به آن هایی که خاطره می شوند

و این دلم تنگ می شود های تکراری...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 13:42 توسط حدیث |


 

می ترسم

همیشه از پایان بی مقدمه می ترسیدم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 12:41 توسط حدیث |


آدم ها جدا از ویژگی های روحی برای من از ۳جزء تشکیل شده ن

یک سری خطوط

یک طنین صدا

و دو تا چشم

و من الان بیشتر از هروقت دیگه ای احساس می کنم که این خطوط هر چقدر هم که پررنگ باشن چقدر راحت کم رنگ می شن

و اون صدا

و اون دو چشم...

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 19:36 توسط حدیث |


چقدر سخته که بخوای حرفایی رو که یه عمره تو دلت نگه داشتی در عرض نیم ساعت به زبون بیاری...
+ نوشته شده در جمعه 18 آذر1390ساعت 12:21 توسط حدیث |


هوا که سرد می شه تنهایی ها پررنگ می شن

به عابرای زیر بارون نگاه کن

چشاشون خیلی حرف داره...

+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 19:34 توسط حدیث |


دلتنگی
خوشة انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت می‌کند اندوه...
+ نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 22:38 توسط حدیث |


من و تو آن دو خطیم آری

موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز

به یکدگر نرسیدن بود...

+ نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1390ساعت 14:21 توسط حدیث |


نه ، کار من نیست

بازی کردن استعداد می خواد...

+ نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 15:1 توسط حدیث |


روزهای زندگی من دو دسته ان

روزهایی که بارونین

و روزهایی که بارونی نیستن!

+ نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 22:37 توسط حدیث |


هرجا که می رسم

تو به پیشوازم می آیی

حال آنکه

همیشه تو را

پشت سرم جا می گذارم و

راه می افتم

ماجرا از چه قرار است نمی دانم

یا تو معجزه می کنی

ویا من

تو را و جهان را خواب می بینم...

 

*رسول یونان

+ نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 22:36 توسط حدیث |


چرا داد نمی زنم؟

چرا دردمو نمی گم؟

چرا حرف نمی زنم؟

چرا همش دارم لبخند می زنم؟

اعصابمو داغون می کنه این من لعنتی...

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 22:10 توسط حدیث |


دلم تنگ شده

واسه همه آدمایی که یه روزی دیدمشون...

+ نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 22:14 توسط حدیث |


حال عجیبیه

کم میارم با نبودنت

انگار که صد سال باهات زندگی کردم و حالا یه دفه گذاشتی و رفتی . لحظه لحظه رفتارتو می تونم حدس بزنم.

کلافه می شم که نیستی . از همه انتقام می گیرم . از عابرا از چراغای ماشینا از خودم...

بعد فکر می کنم چه خوبه که نیستی که اصلا از اولشم نذاشتم که باشی که اصلا دوست ندارم...

این روزا حالم به هم می خوره از حال خودم...

+ نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 22:28 توسط حدیث |


خدایا

چی می شه آخرش؟

+ نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت 22:15 توسط حدیث |


یه سواله که مث خوره به ذهنم افتاده

اونقدر آزار دهنده س که یه شبو تا صبح از گریه نخوابم

اونقدر که دیگه هیچ جوابی واسه چت شده یا حتی چه مرگته های بقیه پیدا نکنم

کاش بد بودی...

 

 

*این فرجه لعنتی کی تموم می شه

+ نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت 12:17 توسط حدیث |


چقدر دارم عوض می شم

پس ورد وبلاگم داشت یادم می رفت

چقد من بی وفام

تو دنیا فقط یه وبلاگه که به حرفام گوش می ده اونوقت من...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 0:48 توسط حدیث |


دارم یخ می زنم...

+ نوشته شده در دوشنبه 27 دی1389ساعت 22:19 توسط حدیث |


سرم درد می کنه

چشام می سوزن

دست و دلم...

نه،

دستم به هیچ کاری نمی ره و

دلم هزار راه می ره...

 

*کجایی؟هوس ویولن سل دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 آذر1389ساعت 19:39 توسط حدیث |