دلم ضعف می رود.
کلمات توی مغزم هی هم می خورند. از همه شان متنفرم. راستی لال ها چطور فکر می کنند؟ بی کلمه؟
آهنگ را بلند می کنم آنقدر که صدای مغزم را نشنوم و بی فایده شاهین فریاد می زندو کلمه ها حمله می کنند. تا ۲ کمی وقت مانده...
من و تیر چراغ برق
دردمان یکی است
شب که می شود
سرمان تاریک
دلمان پرنور
صبح که می شود
سرمان سنگین
دلمان خاموش
«کیکاووس یاکیده»
همین که چند وقت یکبار وسط شلوغی های هرروزه ات سرک بکشی که "هست " ،کافیست که دلت قرص شود که گرم شوی و دوباره زل بزنی به روزمرگیت و بودنی که هیچ وقت مال تو نیست...
مثل مرز شب و روز
بعضی جمله ها مثل رگبار بهارند
تند و سرد
و باور نکردنی.
چند روزی می شود که دیگر رگبار را نمی خواهم و صاعقه را و شب را
باور نمی کنم انقدر بی رحم باشد این روزگار...
تنها
مدام زندگی خنده دار را بکنیم...
چقدر این قرص ها ی لعنتی مفهوم دارند.
از پروفن های اسمارتیزی
تا همین الان
که چقدر دوست دارم امتحان کنم بعضی ها را...
همان ها که فقط textها می ترسانندم
دلم خیلی توهم می خواهد...
* ان الانسان لفی خسر...
حتما تقصیر زمانه است.
حتما حق دارند آدم ها. عزیزترین ها. که وقتی سراغت را می گیرند که در خوابشان رفته باشی.
که گریسته باشی به سختی.
این بار تقصیر زمانه است که تو لبخند بر صورتت می کشی.
که خواب هایشان را وارونه تعبیر می کنی.
که دروغ گو می شوی.
که مهربان می مانی.
بعد نوبت شمع های تو شد،چند تا چند تا
بی رمق بودند آخر
راحت پیش رفت ،راحت تر از آنکه فکرش را بکنی .
چلچراغ نبودند که عزا بگیرم ...
بعد یکدفعه گم شدی
یعنی گمت کردم
و من ماندم و اسفند
سوت و کور و تاریک...
من ترسیده ام! لطفا کمی آفتاب بیاید...

بهمنام!
در آغوش کوه جایی ندارم!
سر رفتن از آغوشش کار ِمن است!
و ویرانی سرنوشتم!!
*شاعر گمنام!*
می ترسم از این روزها
می ترسم سر برود حوصله عقلانیت اینطور که ناجور دل بسته ام به لحظه ای که انقدر همسفرم باشی
که انقدر عابر باشی
تا ته خیابان ...
می ترسم از این همه چشم
از عابری که سر برسد و تو نباشی
که پناه نشوی عاقبت...
دلشوره گدایی می کنم از این صبح های پریده رنگ
لااقل باور کنم همین نزدیکی هایی...

پر از تکرارم این روزها
پر از تکرار
از بغضی که به زور زیر پوستم جا باز می کند
راه نفس می بندد
دست و پا می زند
و باز هم پیروز، خفه اش می کنم
بازمی گردم
به ثانیه هایی که می شد بهتر باشند
و نشد
به آن هایی که خاطره می شوند
و این دلم تنگ می شود های تکراری...
می ترسم
همیشه از پایان بی مقدمه می ترسیدم...
یک سری خطوط
یک طنین صدا
و دو تا چشم
و من الان بیشتر از هروقت دیگه ای احساس می کنم که این خطوط هر چقدر هم که پررنگ باشن چقدر راحت کم رنگ می شن
و اون صدا
و اون دو چشم...
به عابرای زیر بارون نگاه کن
چشاشون خیلی حرف داره...
خوشة انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت میکند اندوه...
موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز
به یکدگر نرسیدن بود...
بازی کردن استعداد می خواد...
روزهایی که بارونین
و روزهایی که بارونی نیستن!
تو به پیشوازم می آیی
حال آنکه
همیشه تو را
پشت سرم جا می گذارم و
راه می افتم
ماجرا از چه قرار است نمی دانم
یا تو معجزه می کنی
ویا من
تو را و جهان را خواب می بینم...
*رسول یونان
چرا دردمو نمی گم؟
چرا حرف نمی زنم؟
چرا همش دارم لبخند می زنم؟
اعصابمو داغون می کنه این من لعنتی...
واسه همه آدمایی که یه روزی دیدمشون...
کم میارم با نبودنت
انگار که صد سال باهات زندگی کردم و حالا یه دفه گذاشتی و رفتی . لحظه لحظه رفتارتو می تونم حدس بزنم.
کلافه می شم که نیستی . از همه انتقام می گیرم . از عابرا از چراغای ماشینا از خودم...
بعد فکر می کنم چه خوبه که نیستی که اصلا از اولشم نذاشتم که باشی که اصلا دوست ندارم...
این روزا حالم به هم می خوره از حال خودم...
چی می شه آخرش؟
اونقدر آزار دهنده س که یه شبو تا صبح از گریه نخوابم
اونقدر که دیگه هیچ جوابی واسه چت شده یا حتی چه مرگته های بقیه پیدا نکنم
کاش بد بودی...
*این فرجه لعنتی کی تموم می شه
پس ورد وبلاگم داشت یادم می رفت
چقد من بی وفام
تو دنیا فقط یه وبلاگه که به حرفام گوش می ده اونوقت من...
چشام می سوزن
دست و دلم...
نه،
دستم به هیچ کاری نمی ره و
دلم هزار راه می ره...
*کجایی؟هوس ویولن سل دارم...


